سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

(الرَّحْمَنُ*عَلَّمَ الْقُرْآنَ*خَلَقَ الْإِنسَانَ*عَلَّمَهُ الْبَيَانَ).[1]

مقدمه

انسان، زبانش کام متکلم و پرابزارترین واسطه­ی ارتباطی است که هنگامه­ی او و دیگرانش به ایفای نقش می­نشیند و با عطای توانمندی به گونه­ها و حرکات متفاوت، به ابداع گویش‌ها و تناژها و الحان بدیع مدد می‌رساند و تو بگو آدمی را زبان­دانی زبان­فهم می‌کند.

این عضو سرخ که گاه وگُداری سر سبز را بر باد می‌دهد، شگرف‌‌ترین نهاد ساختاری بدن آدمی است ؛ پنهانه در دهان، میانه در سلول دندان، و محصور شکافه‌ی لب‌ها.[2]

الان که نشسته ام و جمله­ی «جِرمه صغیرٌ و جُرمه کبیرٌ»[3] امام محمد غزالی از نظرم می‌گذرد، به طُریحی می‌اندیشم که می گفت: «هیچ موجود و معدوم، خالق و مخلوق یا معلوم و موهومی نیست مگر آنکه زبان بتواند متعرض آن شود و آن را نفی یا اثبات کند ؛ این خصوصیت را در هیچ عضو دیگری از بدن یافت نتوان کرد.»[4]

و راستی ها! لقمان پیش خودش چه فکری کرد و زبان گوسفندی را نزد ارباب خود آورد؟ آن هنگام که از او خواسته بود عالی‌‌ترین عضو حیوانی را برایش پیشکش آورد. و چه حکمتی را می‌خواست تذکار دهد؟ آن سان که همان عضو گوسفند را آورد برای همو، که نازل‌‌ترین نقطه­ی پیکره‌ی او را طلب می‌کرد. و این لقمان که چه حکیم است![5]

به روز قیامت، خدای متعال زبان را چنان عذابی کند که هیچ از جوارح را مانند آن نباشد، پس زبان گوید:‌‌ای پروردگار مرا به عذابی سخت مبتلا نمودی که هیچ دیگر را این گونه عذاب نکردی؟ و به او گفته شود: از تو واژه‌‌ای صادر شد که شرق و غرب زمین را پر کردی ؛ چه خون‌ها که به ناحق ریخته شد، چه مال‌های محترمی که برده شد و چه دامان پر عصمتی که هتک شد. پس قسم به عزت و جلالم، تو را عذابی مذاب خواهم کرد که هیچ از اعضاء و جوارح به آن پایه عذاب نشوند.[6] و همین است که حسابرسی و بازخواست از هر پدیده ای، به قاعده‌ی اهمیت آن باید باشد.

از آن سو اما، اینکه بیش از نود درصد روابط عمومی انسان‌ها توسط زبان که همگانی­ترین، جهانی­ترین و همیشگی­ترین[7] مکانیسم وجودی آنان است، صورت می‌گیرد ؛ بیانگر این مهم است که زبان و گفتار، پویاترین عنصر ارتباطی آدمیان و کاراترین وسیله‌ی تبادل داده‌ها و تفاهم میان آن‌ها به شمار می‌رود.[8]

گذشته از این، بی‌دلیل نیست که در شریعت اسلامی و در انشاء بسیاری از احکام مانند عقد ازدواج و بیع و نیز ایراد شهادت در محاکم و ... به «زبانی بودن» این امور، اهمیتی وافر شده است و اینکه در تنفیذ آن‌ها، اشاره و و نوشتن و ... (مگر در موارد ضرور) به کفایت‌ نمی‌آید. [9]

و بی‌گمان، اینکه علی7 درباره‌ی روابط میان فردی انسان‌ها ده وِیژگی برمی­شمارد و نقش اساسی را در تمام آن‌ها زبان می‌انگارد[10] ؛ به واسطه‌ی همان ارزندگی جایگاه آن است و اینکه باید حساب ویژه‌‌ای برای آن افتتاح، و برنامه‌های پر اطمینانی در نحوه‌ی اداره‌ی آن پس‌انداز نمود تا برای مدیریت در زندگی روزمره وسیر رشد و تعالی آدمی به کار آید.

از نگرگاه دیگر حکم امامتِ نظام اندام آدمی برای «قلب» صادر شده که مرکز اصلی اداره­ی روح و روان انسانی است و وابستگی تام و تمام به آن عضو کوچک (زبان) دارد ؛ هم در اثر گذاری و هم در تأثیرپذیری ... چرا؟ عرض می‌کنم ؛ وظیفه‌ی هر جزیی ازاندام بدن، یا حالا بگو «کارکرد اعضاء» ؛ از دو جهت کُمِیت لنگی دارد:

· خالی از ادراک و شعور است ؛ مثلاً چشم تو بسان یک لِنز تیزبین عمل می‌کند، آیا اما معرفتی هم در برابر موضوع "دیده­شده" دارد؟ دریغ از یک جو. آنگونه که گوش، خیلی رگ غیرتش‌ نمی‌جنبد اگر فقط و فقط بشنود و نسبت به موضوع "شنیده­شده" از احساس (و نه حساسیت) تهی باشد.

· نیست درک و دریافت درستی ندارد؛ قادر به تشخیص و تمییز صحیح از باطل نیستند. و این خودش خیلی حرف است ...

و قلب که گفتم محور شعور ، درک، غربال، سَرَند و خلاصه «امامِ» پهنه­ی واردات انسانی می باشد؛ راستش برای این است که وجود یک «حسِ تشخیص» برای اعضاء فاقد اختیار، از حیاتی‌‌ترین حوائج آدمی است و نه اینکه «امام»، کارکردش هدایت و نظارت جامعه است، نیز «قلب» در قبال کشور وجود انسانی، دائم دغدغه­مند این کاربرد است. من حالا کار ندارم به فرانسیس بیکن که می‌گفت: «جامعه‌ی بشریت، مدل بزرگ شده‌ی پیکر یک انسان است.»[11] اما همین هشام بن حکم شاگرد امام صادق7با استناد به این توضیح (نیازمندی جوارح بدنی به امامی که آن‌ها را هدایت کند)، برای ضرورت وجود امام در اجتماعات بشری استدلال می­کرد و عمروبن عبید را که در بصره نظام امامت را زیر سؤال می‌برد، به چالش می‌کشاند.[12]

و دیگر بفهم اینکه «شخصیت ایمانی ما آدمیان، نهان و پنهان در ورای قلوب ماست» یعنی که چه؟!

و نیز چرا قلب از سویی موطن و جایگاه دیانت، و از سوی دیگر وابسته‌ی زبان گفته­ شده است؟ و چه ربطی می­تواند باشد در این میان؟ و عجیب نباشد برایت اگر فهمیدی که قوام قلب به قوام زبان است، آنگونه که استقامتش به استقامت، و مستقیم رفتن آن باشد.[13]

در یک رابطه­ی معنادار، میزان استقامت هر عضوی از بدن به شدت استقامت و ایمان زبان وابسته است و به هر‌اندازه که زبان، قدرت مقاومت در برابر عصیان و طغیان و گردن­فرازی داشته باشد، سایر اعضاء در سلامت کامل به سر خواهند برد ؛ اگر اما زبان کسی اسیر شیطان و مست گناه شد، سند اسارتِ دست و پا و گوش و ... نیز امضاء شده است و همین است که عرض کردم خدمتتان: زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد...

و اینکه نوشتم چقدر جور در می‌آید با فحوای کلام معصوم7 که هر کدام از اعضای بدن آدمی، هر صبح، زبان را سوگند می‌دهند تا اسباب ارتکاب ناهنجاری را برای آنان نگستراند و با لغزش خود، سیر لرزش و معصیت و خراب­کاری سایر اعضاء را فراهم نیاورد، بل استواری کند که هدایتشان در رهن هدایت زبان است.[14]

در کتاب نقش زبان در سرنوشت انسان وظایف و رهیافت‌های دیگری برای زبان ارائه شده که محض نمونه تذکرش بدک نباشد:

زبان در میان هیأت بدن دارای نوعی نیروی فیزیکی است که هم نقش گیرنده دارد و نیز فرستنده، حال آنکه دیگر اعضاء و حواس، از این ویژگی محروم و صرفاً به نقش گیرندگی بسنده کرده‌اند و بس. برای مثال، چشم همه‌ی رنگ‌ها، سطوح و اشکال‌ را می‌بیند، اما قدرت بیان و معرفی آن‌ها را ندارد... لیکن زبان طعم هر نوع خوردنی و آشامیدنی را درک، و خود بیان می‌کند که چیست و از چه قرار است. زبان گذشته از این‌ها همه، داشته‌ها و داده‌های دیگری نیز دارد که دارای نقش ارگانیک تری بوده و البته حیوانات نیز تا پایه‌‌ای در آن شریکند ؛ از آن جمله است:

الف) تحویل غذا در فضای دهان.

ب‌) تحلیل (مخلوط سازی) ذرات غذا با مایع بزاقی

ت‌) جابجایی خوردنی‌ها در زیر دندان‌ها جهت نرم شدن.

ث‌) جمع‌آوری مواد خوراکی از محیط دهان و بین دندان‌ها.

ج‌) به عقب راندن مواد غذایی برای بلع و سرازیری به سمت فضای معده.

ح‌) کمک به مکیدن آب و سایر آشامیدنی‌ها.[15]

هرچند بررسی تمام کارکردهای زبان (چون سایر پدیده‌های پر حکمت الهی) از حوصله‌ی فهم و مجال انسانی خارج است، اما به گمان اینگونه می‌رسد که بتوان در سه مقطع کلی، عناوین ذیل را پی‌گرفت:

مقطع نخست: نقش و کارکردهای کلی زبان در حوزه‌ی اجتماع

فصل یکم: جادوی زبان

فصل دوم: آئینگی

فصل سوم: زینت بخشی

مقطع دوم: نقش و کارکردهای زبان در حوزه‌ی فردی

فصل یکم: سزاوارترین زندانی

فصل دوم: زبان عاقل و احمق

مقطع سوم: آسیب شناسی زبان

والحمد لله رب العامین.

محمد قربانی مقدم.



[1]. الرحمن: 1 تا 4

[2] . بحارالانوار68: 280

[3]. ر.ک: محجة البیضاء5: 190.

[4]. شیخ طریحی، مجمع‏البحرين2: 208.

[5]. نقل است: ارباب لقمان حکیم، از وی خواست تا گوسفندی بکشد و بهترین عضو آن را برای او بیاورد ؛ لقمان چنین کرد و زبانش را به عنوان بهترین عضو آورد. باز وی گفت که گوسفندی بکشد و بدترین عضو آن را بیاورد. لقمان گوسفندی کشت و باز هم زبان آن را نزد ارباب آورد. وقتی دلیل آن را پرسید، لقمان گفت : زبان بهترین عضو است اگر سخن پاک گوید و بدترین است اگر ناخوش گوید. محاضرات راغب1: 40 به نقل از: شرح مثنوی شریف بدیع الزمان فروزان فر. این مضمون در روایات زیادی نیز وارد شده است. نک: میزان­الحکمه3: 2734: نیز همان ج 4 ص 2777.

[6]. بحار الأنوار68: 304.

[7]. ر.ک: زمینه روانشناسی هیلگارد1: 587 ؛ روانشناسی رشد: 166.

[8]. سید احمد رهنمایی، آشنایی با اصول و فنون مشاوره: 96.

.[9] رک: امام خمینی، کتاب البیع1: 55 و همو، تحریر الوسیله2: ص 246.

[10]. این ده ویژگی عبارتند از : 1. شهادت و گواهی دادن 2. صدور حکم (در دادگاه و غیر آن) 3. جواب دادن به سوالات 4. شفاعت دیگران برای رفع حاجتی 5. توصیف اشیاء (برای آگاه کردن دیگری از جایی یا موضوعی) 6. امر به معروف 7. وعظ و اندرز برای نهی از زشتی‌ها 8. تسلیت دادن به مصیبت دیده‌ها 9. از بین بردن کینه‌ها 10. آواز خوش برای لذت بردن گوش ؛ كافي8: 20.

[11] . فرهنگ علوم اجتماعی (انگلیسی، فرانسه، فارسی)، آلن بیرو، ترجمه باقر ساروخانی.

[12] . الكافي1: 169 ؛ یونس بن یعقوب می‌گوید: در نزد امام صادق7 نشسته بودیم، جمعی از صحابه ی مهم نیز بودند و هشام بن حکم نیز که در سنین جوانی بود در جمع ما حضور داشت. امام7 به وی فرمود: هشام! به ما نمی‌گویی که با عمرو بن عبید چه کردی؟ هشام گفت: یابن رسول‌الله نزد شما زبانم نمی‌چرخد. حضرت فرمود: وقتی به شما دستوری می‌دهیم انجام دهید! هشام عرضه داشت: خبر دار شدم، عمرو بن عبید در مسجد بصره می‌نشیند و بر ضد امامت صحبت می‌کند. این امر بر من بسیار گران آمد. روز جمعه‌ای در بصره دیدم که جمعیت زیادی گرد او نشسته‌اند، جلو رفته و گفتم: من نیز سؤالی دارم. گفت: بپرس. گفتم: آیا چشم داری؟ گفت: این چه سؤال احمقانه‌ای است؟ در حالی که چشم مرا می‌بینی. گفتم: سؤالات من این­گونه است، اجازه می دهی ادامه دهم؟ گفت: بپرس. سؤالم را تکرار کردم و او جواب داد: بله. گفتم: با چشم خود چه می‌کنی؟ گفت: رنگ‌ها و اشخاص را می‌بینیم. سپس پرسیدم: بینی داری؟ گفت: بله. گفتم: با آن چه می‌کنی؟ ... گوش داری؟ بله... دهان داری؟ بله ... در نهایت پرسیدم: آیا قلب نیز داری؟ گفت: بله. گفتم: قلب به چه کار آید؟ گفت: آنچه را که توسط این اعضاء و جوارح بر من وارد می‌شود، تمیز می‌دهم. گفتم: آیا با وجود این حواس، از قلب بی‌نیاز نیستی؟ گفت: نه. گفتم: چگونه؟ مگر اعضاء و جوارح تو صحیح و سالم نیستند؟ گفت: چرا، لکن وقتی که در آنچه شنیده‌ام یا دیدم و بوییده‌ام شک کنم به قلب خود رجوع می‌کنم تا به رأیم یقین حاصل شود. گفتم: عمرو! آیا خدای متعال قلب را برای شکّ جوارح بدن اقامه کرده است؟ گفت: بله. گفتم: آیا امکان دارد خدای تبارک، که جوارح را بدون امام رها نکرده است تا صحیح را تأیید و شک را از بین ببرد، جامعه را در اختلاف و شک و حیرت رها ساخته و امامی برای آن قرار ندهد؟ در این هنگام عمرو بن عبید ساکت شد و هیچ نگفت .... یونس­بن یعقوب گوید: امام صادق7 خندیدند و گفتند: هشام! این را از که آموخته‌ای؟ هشام گفت: چیزی از شما یاد گرفتم و آن را تألیف کردم. امام7 فرمودند: به خدا قسم این در صحف ابراهیم و موسی نوشته شده است.

[13]. نهج البلاغة، (محمد بن عبده)2: 93 ؛ هر کس باید زبان را در کام گیرد، چراکه این زبان برای صاحبش چموشی می‌کند. به خدا قسم، هیچ کس تا زبان در کام نگیرد تقوایش واقعی نیست ... به همین خاطر پیامبر خدا9 فرمود: ایمان بنده ای مستقیم نمی شود مگر آنکه قلبش مستقیم شود و قلب کسی مستقیم نمی شود، جز آنکه زبانش مستقیم شود.

[14]. ميزان‌الحكمة4: 2778 ؛ از امام سجاد7 نیز نقل شده است که هر روز صبح، زبان انسان با دیگر اعضاء و جوارح چاق سلامتی و احوال پرسی می‌کند و می‌گوید: حال شما چطور است؟ اعضاء و جوارح می‌گویند: خوبیم اگر تو بگذاری. تو را به خدا تو را به خدا!! ثواب و عقاب ما وابسته به توست! - بحارالانوار68: 287.

[15].نقش زبان در سرنوشت انسان: 13 (با اندکی تصرف)